...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُون إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
نوشته جاتِ یک طلبه و یار یک طلبه را میخوانید :)

آخرین نظرات
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۰۰:۲۳ - الدوز
    خیلی
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

43-این بوی خوش

پنجشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۴۰ ب.ظ

بسم الله مهربون

خواهرانی که رمز دارن رمز بین ما و خدای بلاگفا بماند.


دوستانی هم که رمز ندارن بهشون رمز رو میگم.


راستی حلال کنید توی ادامه مطلب چیز مهمی نبود! غرض مزاحمت بود که حاصل شد.


راستی تر با تشکر از همه دوستانی که جانن, مالن, قدمن,تلفنن, پیامکن درخواست رمز داشتند.


آجرکم الله


بسم الله مهربون


یک روز با فاطمه دیگر راه افتادیم رفتیم بیمارستان امام رضا. ما را هدایت کردند بخش دیالیز!


داشتیم هی اتاق به اتاق به هدفمان نزدیک می شدیم!


خانم مسئول آمد و سه برگه را داد به دستمان!


حالا این ما بودیم و دو برگه ای که امضا شد برای اهدای اعضایمان......


حقیقتش اولین باری که با این مقوله آشنا شدیم برنامه ماه عسل بود.بعد از آن با حرفها و برنامه ریزیها قرار


بر این شد که هرطور شده خودمان را به بیمارستان امام رضا برسانیم!


بدی قصه اینجا بود که حتما باید آن برگه را قیم و ولی ما هم امضا کند!


البته من که استرسی نداشتم میدانستم با عملیاتهای موفقی که قبلا داشته ام هرجور هست امضا را خواهم


گرفت.


دایی سعید وقتی که داستان را فهمید دعوایم کرد و گفت چرا این کار را کردی؟


فردا می آیند دنبالت و میگویند یک کلیه بده! دوهفته بعد کبدت را میگیرند..آخرش هم پوستت را میکنند توی


یک کیسه پلاستیک میدهند دست آبجی ما!


با اشتیاق برگه را گذاشتم جلوی بابا..نخوانده پاره اش کرد!


اصلا هم نپرسید بعدش چی شد!


البته رضایتنامه من دو تا بود یکی اش را نگه داشتم تا بعدها امضای بابا را جعل کنم که عمر تجرد سر آمد!


اینجا که به در بسته خوردیم راه افتادیم دنبال اهدای خون!


اولین باری که پا به پایگاه انتقال خون امید گذاشتم و دست خالی برگشتم وقتی بود که کارت شناسایی


همراهم نبود! هرچه اصرار کردم کارت کتابخانه ام هست قبول نکردند


دومین بار هم دست خالی برگشتم چون ساعت مراجعه آقایان مراجعه کرده بودم


سومین دفعه هم که دست خالی آمدم بیرون وقتی بود که یک سوزن زدند سر انگشتم و چون آهنم پایین بود


خونم را نخواستند!


دایی سعید میگفت غصه نخوری ها سرِ راهت میخ پیچ براده و خلاصه هرچیز آهنی دیدی بنداز بالا تا آهن خونت


زود بره بالا - منظورش این بود که بخورم -


+ فک و فامیله داریم؟!


چهارمین مرتبه اما حس مضاعفی داشتم...بماند...وقتی برگشتم خانه تا شب بیهوش افتادم! و عروسی مژگان


که پر از آهنگ بود را بدین گونه پیچاندم!


در راستای همین گردشهای روزانه مان یک روز رسیدیم به یک قبر خوشبو..


+ به نظرم این کارها را نمیشود همراه با خانواده انجام داد..شاید یک روز که خودم مادر شدم بفهممحرفم


اشتباه است..


وصفش را از مردم و زائران توی حرم شنیده بودیم.ولی آدرسش را بلد نبودیم!


یک روز با فاطمه دیگر تصمیم گرفتیم از یکی از خدام بپرسیم.یادم هست دقیقا توی دارالاجابه بودیم.


خانم خادم مهربان گفت دنبالم بیایید تا نشانتان دهم.


از دارالاجابه آمدیم بالا و از آنجا وارد صحن انقلاب شدیم..ما کفشهایمان توی کیسه بود ولی خانم خادم گویا


کفشهایش در کفشداری بود..مهربانانه و پای برهنه آمد توی صحن..و ما را صاف برد سر قبر خوشبو..


میگفت من تایید نمیکنم تکذیب هم نمیکنم..همچین چیزی هست حالا اینکه این قبر مال کی هست و داستانش


چی هست پی گیری اش با خودتان و بعد سه کنج دیوار را نشانمان داد و رفت..


از پنجره فولاد صحن انقلاب به سمت چپ رواقها را شمردیم تا رسیدیم به یکی مانده به آخرین رواق..


یک در همیشه بسته هست آنجا.کنار در..کنج سمت راست رواق آن قبر مطهر بود.البته که هیچ سنگ و


تابلویی آنجا نبود!!!! البته کسی با ماژیک نوشته بود : علامه حسینی طهرانی..


+ اینجا




علامه طهرانی در کنار استادشان علامه طباطبایی




 اقامه نماز بر پیکر مطهر حضرت علامه توسط آیت الله بهجت رحمه الله علیهما


 خادم راست میگفت..مردم هم راست میگفتند..این بو بوی خوش داخل حرم نبود..چرا که این قبر توی صحن بود!


اصلا این بو فرق داشت با همه بوها..


 می دیدم زنهای عوام..زنهای پوشیه ای..جوانها..روحانی ها..می آیند روی دو پا مینشینند تبرک میجویند و


می روند..


فکر میکنم بعدها این آقا و این عالم و این سید بزرگوار نگاهی به زندگی ام داشته اند..


ان شاالله ادامه دارد..


 


* مریم: رضا یادته اون آقایی که عقدمون کرد چی گفت بهمون؟!


رضا: آره یادمه.


خانم معلم: مگه چی گفت؟


مریم: گفت برید با هم بسازید..


(حوض نقاشی)


** برگشته خانه اش تا با او بسازد..همه لحظات از دست رفته را..همه روزهای نیامده را..همه نداشته ها را..


اینجا کنار علی ابن موسی دعای یک خانواده پشت سر زندگی اش است..برای اویی که ساخته با همه غریبی


های یک شهر دور..کنار اویش..برایشان دعا کنید.

۹۳/۰۶/۱۳
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی