...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُون إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
نوشته جاتِ یک طلبه و یار یک طلبه را میخوانید :)

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

67- اصن یه وضی...

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۰ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

آن روز شناسنامه مرا گرفتند تا برای آزمایشگاه وقت بگیرند.

فردای آن روز از من پرسیدند چرا شناسنامه تان از این جدیدهاست؟

من هم توضیح دادم که:

همیشه از عکس شناسنامه ام بی زار بودم! چون عکسم متعلق به 14 سالگی ام بود..تازه از شمال 

برگشته بودیم..آفتاب سوخته با مقنعه کرمی

هر وقت عکس شناسنامه ام را می دیدم میفهمیدم مهم ذات آدم است که باید قشنگ باشد..

D:

و دلیل محکمترم اینکه حجابم هم درست و حسابی نبود..موهایم پیدا بود.

بعدها که محجبه شدم از ارائه شناسنامه ام برای ثبت نام مدرسه و بسیج و... خجالت میکشیدم.

این شد که مصمم شدم بر تعویض عکسش و چون قانون تعویض شناسنامه های قدیمی به جدید صادر 

شده بود من جزو اولین نفرهایی بودم که شناسنامه ام شبیه گذرنامه بود.

لذا برای آقایی سوال پیش آمده بود که چرا شناسنامه من جدید است؟!

صبح زود آمدند دنبالمان.

من بودم و مامان و حاج آقا بودند و مادرشان.

بین همه ما(شاید مشهدی ها اینطور باشند فقط) مرسوم است که وقتی میروند آزمایشگاه یا خرید 

عروسی و.. داماد از خانواده عروس پذیراییمیکند مثلا با آبمیوه یا شیرموز یا بستنی.

پذیرایی از ما در روز آزمایشگاه مطابق شئونات طلبگی برگزار شد.

یکی یک دانه تکدانه خوردیم با کیس(کیک)

+ من باب مزاح میگویم...هر عقل سلیمی بر این باور هست که این چیزها از ذره ای ارزش برخوردار 

نیست...

رسیدیم آزمایشگاه و نشستیم تا نوبتمان شود.

یادم از روز آزمایشگاه فریده سادات آمد...من خانه بودم ظهر مامان زنگ زدند غذا درست کنم برای نهار...

مرگ من بود آن روز بان ماکارونی های شفته و بی رنگ و..

الان اما فریده سادات خانه ما بود با یک نهار لاکچری..در خورِ ما!

یادم از روز آزمایشگاه فاطمه سادات آمد(دوستم) همه ما استرس داشتیم که بالاخره این آقای طلبه سید 

تکلیفش با دوست ما از چه قرار میشود!

روز آزمایشگاه با موبایل مامانش زنگ زد به من و گفت برایش دعا کنم.خیلی اضطراب داشت..میگفت آن 

آقا به دلش ننشسته اصلا و حالا رفته بودند برای آزمایش.

حال خودم را مقایسه کردم با حال فاطمه سادات..چقدر متفاوت بود..

آقا یک ردیف جلوتر از ما نشسته بودند..

با مادرشان مشغول صحبت بودم..مامان با آرامش به حرفهای ما گوش میکرد.

حواسم رفت پی دخترکی که ردیف جلو نشسته بود..کنارش مادرش بود گویا..

مردی هم با دو سه صندلی فاصله کنار دخترک نشسته بود..سرش توی گوش آقای آینده ما بود..

آمده بود آزمایش برای ازدواج اما سوالاتش نامربوط بود و خلاف سنت ازدواج!!!!!

وقت گرفتن جواب آزمایش بود...

دلهره ای داشتم عجیب..

وسط شلوغی ها گم شدند..

ما منتظر جواب نشسته بودیم...می دیدم بین جمعیت عبا از روی دوششان می افتد و باز مرتبش 

میکنند...

برگه به دست آمدند طرف ما..

چهره شان آرام بود..فرمان رفتن را صادر کردند.

مبارک باشدی شنیدم ها ولی نفهمیدم مامان بود که گفت یا مادرشان.

همه دنبال آقا روان شدیم به طرف ماشین..

مامان ها مشغول حرف زدن بودند..

طاقت نیاوردم: ببخشید..

با صلابت ایستادند روبرویم..

چادرم را بیشتر از قبل کشیدم روی صورتم..آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

میشه منم برگه آزمایشو ببینم؟

اضطراب کلماتم به حدی آشکار بود که فوری برگه را  به طرفم دراز کردند: بفرمایید..

خیلی متوجه متن جواب نشدم ولی خیالم را راحت کرد..

فقط عکس سه در چهار گوشه برگه جواب را خوب یادم هست که لباس سفید یقه آخوندی

تنشان بود بدون لباس طلبگی...

موقع برگشت مادرشان از ما جدا شدند..

و چقدر مامان من دختر خوبی بود که مدام خیابانها را نگاه میکرد..

:))

رسیدیم جلوی در خانه ما..

خداحافظی کردیم و پیاده شدیم..

مامان تعارفشان کرد داخل..

گفتند: ممنون باید برم..فقط حاج خانم اجازه میدین چند دقیقه با سیده خانم حرف بزنم؟!

مامان با خجالت گفت: اختیار دارین..منزل خودتونه..بفرمایید داخل..

: نه اگر اجازه بدین همینجا راحتم..

نگاهم به مامان بود..با لبخند سری تکان داد..یعنی اجازه را صادر کرد.

دوباره نشستم داخل ماشین..صندلی عقب..

هنوز بیرون ایستاده بودند و با مامان راجع به قرار عصر صحبت میکردند..عصر میخواستیم برویم 

محضر..

مامان خداحافظی کرد و رفت...

آقا تا نشستند پشت فرمان ناگهان..

بابا روزنامه به دست پیچید داخل کوچه...

فوقع ما وقع..

ان شاءالله ادامه دارد..

---------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: کاش ذکری یادمان میداد من باب وصال

در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی...


۹۴/۰۹/۱۵
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۳۶)

۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۹ یا زینب(س)
سلام.. 
فوقع یعنی نگاه چپ چپ . پدرتان وقع؟؟؟،
پاسخ:
سلام
شما یادتون نمیاد زمان ما تو کتاب عربی یه درسایی بود مثل الدرس الرابع: اصحاب الکهف
آخرش که نتیجه گیری میکرد مینوشت: فوقع ما وقع..پس شد آنچه شد..
شرم و حیا در برابر پدر...
هنوزم که هنوزه وقتی با بابام حرف میزنم مثل عبدها..کنیزها...حرف میزنم..
یک خجالت درونی...
۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۱:۳۷ حانیه سادات
سلام سادات خانم .
بطور اتفاقی یاد وبلاگتون افتادم و به چه داستان شیرینی الآن برخوردم :)))
سوال : توی آزمایشگاه اصلا باهم حرف نزدین ؟؟
از حستون توی آزمایشگاه نگفتید ! جایی که شاید برای اولین بار به عنوان همسر طلبه شناخته میشدید ...
مثلا چه حسی داشتید وقتی میون اون همه آدم فقط شوهر شما طلبه بود ؟؟؟
حس افتخار به انتخابتون!!؟؟؟

پاسخ:
سلام علیکم خانم
خوبید ان شاءالله؟
حال خواهرتون خوبه؟
نه...
تمام حسم اضطراب بود..نوشتم که..
اصلا کنار هم نبودیم...دو ردیف جدا..
هنوز همسرم نبودن آخه..استرسم بخاطر همین بود..
تا عقد صورت نگیره هیچی معلوم و قطعی نیست خب..
۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۶:۳۶ عاشق ولایت
سلام خواهرمارا وسط خاطراتت میذاری هاهاها
اوج هیچان اوردی .............
پاسخ:
سلام عزیزم
کیفش به همینه دیگه..
((:
سلام
آخه چرا این همه دلهره؟
این آزمایش اصلش به خاطر تالاسمیه.
اگه هر دو نفر تالاسمی مینور باشن،اجازه ازدواج ندارن.
یا یکی مینور و خدایی نکرده یکی ماژور باشه.
اگه یک نفر مینور باشه و یک نفر سالم،اجازه ازدواج دارن.
اگه یک نفر ماژور و دیگری سالم،اجازه ازدواج دارن ولی برای فرزند دار شدن حتما باید مشاوره پزشکی بگیرن.
معمولا کسانی که مینور باشن خودشون میدونن.
شماها وقتی هر دوتون میدونستید که تالاسمی مینور نیستید،که دیگه اینقدر اضطراب نداشت.
به گمانم حضرت آقاتون هم توی وبلاگشون اینو نوشته بودن که دلشوره داشتن.
این آزمایش معمولا برای کسانی که ازدواج فامیلی دارن و توی فامیل هم این مشکلات رو داشتن،دلهره آوره.یا در مناطق خاصی از کشور که شیوع بیشتری داره.
خاطراتتون زیباست.
دقیقا هر دو انگار یکی هستید.
مبارکتون باشه.
 
پاسخ:
سلام خانم جان
دیگه حق بدین..برای همه این حالتا هست..
الحمدلله خداروشکر تنمون سالمه.
چه خوبه شما میدونید..سوال دیگه هم داشته باشیم میشه بپرسیم ازتون؟
شما لطف دارید...دعا کنید عاقبتمون بخیر باشه..
سلامت باشید ان شاءالله.
اگر بدانید با پایان بی پایان پستتان وبافکر زمان طولانی ارسال پست بعدی چه اهی کشیدیم !!! اساعه به فکر ارسال پست بعدی خواهید افتاد !!:))))
سلام بانو از مدت ها قبل خواننده وبلاگ قبلی و این وب هستم و حداقل ماهی دوبار به امید پست جدید شما سرمیزنیم
 ان شالله که سلامت باشید از مطالبتون استفاده میکنیم ممنون😊😘😘
یاعلی 
التماس دعای فرج🌹🌹🌹
پاسخ:
سلام علیکم زهرا سادات عزیز
چشم ان شاءالله.
الحمدلله مشکل اینترنتمون حل شد..
میمونه امتحانای میانترم و ترم..
D:
عاقبت بخیر باشید خواهر.
۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۹:۳۶ خاتون بانو
سلام .
بانوی عزیز کجا بودی دلمان تنگتون شده بود. خیلی خوشحالم که آمدی و البته با این پست خیلی قشنگ :)
واااای عالی نوشتی :)
چقدر احساسات پروانه ایی بهم دست داد :) 
البته آخرش خیلی هیجانی تمام شد . منم اگر برادرم منو با جناب همسر آینده ببینه آب می شم. 
آره یادش بخیر کتاب های عربیمون. من خیلی داستاناشو دوست داشتم. یادمه از این اصطلاحات عربی یه دفترچه درست کرده بودیم با عکسی که مرتبط باشه باهاش. یادش بخیر نمی دونم الان  دفترم کجاست.


پاسخ:
سلام علیکم خواهری
بین خونه مامانم و مامانشون در گردش بودم
;-) 
مچکرم خانم..لطف دارید.
احساسات پروانه ای؟! جانی چه قشنگ..
دیگه چه اصطلاحاتی داشت؟ یادم نیست اصلا! 
ما فقط همینش مدام ذکر لبمون بود!!!
۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۵ مامان س و ح
سلام
به به داستان ؛)
وقتی میتعریفی منم یاد جوونیامون میافتم مادر ....
خودم گاهی اون دورانمون رو تو خاطرم مرور میکنم که بعدها برای فرزندانم تعریف کنم

پاسخ:
سلااام خانم
ای بابا..شما که جوونید ماشاءالله..
چیزی از دوران انقلاب و اون سالا نمیگذره که..
D:
۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۷ یا زینب(س)
معنی فوقع رو مام داشتیم عزیزم..

اهان درسته من فکر کردم پدرتون ناراضی بودن شما نشسته بودید توماشین با حاج اقاتون.. 
پاسخ:
عه..تغییر نکرده کتابا؟!
چه خوب..
چمدونم که...
سلام
آخی
پدر چه قدر به موقع تشریف فرما شدن....  :))
پاسخ:
سلام
دقیقا...
D:
۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۸ دختر مسلمان
سلام
به به داریم به جاهای شیرین میرسیم :)
ببخشید من باب رفع کنجکاوری البته :))) ماجرای دوستتون فاطمه سادات چی شد؟ الان در چه حالن؟
پاسخ:
سلام خواهر جون
ان شاءالله نوبت شما و همه خواهریای خوبم...
ازدواج کرد با  همون آقا..
پسر یکی از علمای مشهد هستن..
دختر کوچولوشون هشت ماهشه..
ولی خب یه کم اذیت کرد خودشو.
سلام
اونجاکه پدرتون واردمیشوند یهو منم استرس گرفت:d
نمیدونم چرایاددوران نامزدی داییم افتادم که داشتن بازن داییم که اون موقع میشدن نامزددایی حرف میزدن دوتایی،بعدمن وخالم ازپشت در گل پرت میکردیم براشون:)))
یاعمم که وقتی خانواده دامادتماس گرفتن که برن براآزمایش خونه مابود وهمون موقع اشکاش شروع کرد به ریختن که ماهنوز همو نمیشناسیم چرا بایداینقدسریع بریم آزمایش بدیم؟!!!آخه خانواده دامادهمه کاراشون خیلی سریع انجام میشد;)
و الان همون آدم نی نیش حدود دوماهی هست که دنیااومده:)
وحس همیشگی که راجع به ازدواج اطرافیانم دارم.
بهتره بگم ازدوتج کسایی که دوستشون دارم.باجرئت میتونم بگم یادم نمیاد هیچ وقت از ته ته دلم خوش حال شده باشم.ناراحت نشدم شایدذوقم داشتم ولی خب ته دلم یه حس بدی بوده همیشه!!
دقیقاموقع عروسی همین دایی وعمه هم!
چندماه پیشم برای دخترعمم خواستگاراومد.معرفش مامان خودم بود ولی چه روزهایی بود برامن!!نمیخواستم که نشه ولی خب ازون طرفم دعانمیکردم که بشه
خواهردامادمنومیشناخت وخواست که باهام صحبت کنه!واااااای داشتم از استرس میمردم!!یه جوریم اولش شروع کرد الان که فکرمیکنم میبینم حس بازجویی به آدم دست میداد:)) 
دوتاییم کم نذاشتیم اون از داداشش تعریف میکرد منم از دخترعمم؛)
از حرفاش فهمیدم پسربدی نبود ولی باشناختی که ازدخترعمم داشتم احساس میکردم روحیه شون به هم نمیخوره ولی خب منکه نمیتونستم بگم بهم نمیخورین اصلا  خودش میدونست چکنه!
قرارم بودکه خودش راجع این قرارمامتوجه نشه منم دوست نداشتم
آخه زورم میمومدکه ازپسره تعریف کنم وبعدم منجربشم که اون جواب مثبت بده:d
میدونم یکم عجیب غریبم ولی خب اگه قسمت باشه خودش جورمیشه نیازی به تعریفای من که ازخواهرش شنیدم نیست!!
ازقضاشانس ماخودش گفته بودکه خواهرش بامن حرف زده
اونم تااززیرزبون من نکشیدبیخیال نشد باجزئیات تمام خواست که بگم چی گذشته!!
منم عین حقیقت وگفتم بقیش باخودش وبه نظرم خودشم متوجه تفاوتهاشون شد وجواب منفی داد!!!
البته عمه اینام زیادنپسندیده بودن.
اینم از این!!
آهاراستی توی پست قبلی نظرگذاشتم ولی به نظرم نرسیده
من مال رفسنجانم:)
پاسخ:
سلام الهه جان
همینطوره..فکر کن...وای وقتی یادم میاد خجالت میکشم.
منم بچه بودم به خاله کوچیکم خیلی وابسته بودم.
یادم من کوچولو بودم منو میبرد مدرسه شون روزایی که کارنامه میخواست بگیره.
دوستاش دورم جمع میشدن..بعد همین خالم که نامزد کرد میرفتن تو اتاق خو منم دوست داشتم پیش خالم باشم..
بعد به بار شوهر خالم بهم اخم کرد دعوام کرد..دیگه رفت تا من دورو برشون بپلکم..بسکه میترسیدم ازشون.
حاج آقا هم مثل شوهر عمه ت کاراشون سریع پیش رفت..خدا نی نی شونو حفظ کنه..
دقیقا منم حس تو رو داشتم موقع ازدواج داییهام..
یه دفه منم خونه تنها بودم همین چند ماه پیش..تلفن زنگ زد یه خانمی بود گفت منزل خانم(فامیلی خودمو گفت)
گفتم بفرمایید..گفت برا امر خیر مزاحم میشم...
آقا منو میگی..گفتم خااااانم من متاهلم بخدا..اینجا هم خونه شوهرمه..
خانمه کلی عذر خواهی کرد که سوء تفاهم شده برا امر خیر یکی از دوستاتون زنگ زدیم تحقیقات از شما..
اونجام خیلی خوشم نیومد خانمه میخواست مچ بگیره انگار!!
نه نظر نیومده.
عه...من فقط از شهر شما پسته میشناسم و آقای هاشمی رفسنجانی رو...
D:
سلام عزیزم
البته که میشه بپرسید.
من همون پرستاری هستم که تازه اومدم توی وادی طلبگی.

پاسخ:
سلام
میدونم خواهر جان.خدا حفظتون کنه..
میگم یعنی اذیتتون نکنم یه موقع؟
راستی اون کامنتی که از خودتون تو وبلاگ...گفتین تایید کنم؟
گفتم شاید صلاح ندونید قبلش از خودتون اجازه بگیرم.
۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۵ بانوی گمنام
آآخ آخ این خاطرات برای ما مجردا حکم این رو داره که انگاری فیلم هیجان انگیز نگاه میکنیم :) !
اخه خواهر من چرا روی جای حساس ماجرا قطعع میکنی !!!
بی صبرانه منتظر ادامه اش هستیم
راستی بسی دلتنگتون بودیم ♥

پاسخ:
سلام علیکم خواهر عزیزم
ان شاءالله نوبت شما..
لطف دارید منم همینطور...
۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۲ همسر یک ظلبه
سلام خواهر جان 
ما رو که از یاد نبردی عزیز
گاهی یاد اوری خاطرات شما چه خاطره هایی را که زنده نمی کند 
پاسخ:
سلااااااااااام
خوبید؟
گل پسرتون خوبه؟
وای دوباره مینویسین؟
مگه میشه یادم بره..
اولین وبلاگی که در دوران مجردیم درباره زندگی طلبه ها خوندم وبلاگ شما بود و یه وب دیگه...

دنبالش میگشتم.
برام سوال شده بود که چرا تایید نشده.
ممنون که حواستون بود عزیزم.

گاهی خسته میشم ولی زود خودمو جمع میکنم.وقت ندارم همش فکرای ناراحت کننده داشته باشم.
احتمالا گوشه هایی از زندگیم رو توی وبلاگم برای عبرت خواهم نوشت.
البته نه همش رو و نه قسمتهای شدیدا ناراحت کننده ش رو.
زندگی گاهی شدیدا سخت و طاقت فرسا میشه ولی چیزی که مهمه اینه که خدا همیشه هست.
تنها کسی که همیشه دم دسته.تنها کسی که همیشه میشنوه.تنها کسی که همیشه میدونه و تنها کسی که همیشه همه کار از دستش بر میاد.من الان خوشحالم.نگرانی من با خواندن یا دیدن بعضی مواردی که اشتراکی با زندگی من داشته باشن،شروع میشه و اندکی بعد کمتر از چند دقیقه از بین میره.
نمیدونم اون کامنت رو احساساتی شدم و نوشتم.
یادم نیست دقیقا چی نوشتم.
اگه نکته به درد بخوری داره تایید کنید و گرنه نمیخواد.

عزیزم تا باشه از این اذیتها.
در خدمتم.اگه بتونم کمک کنم خوشحال میشم.

پاسخ:
سلام
خواهش میکنم..
کار خوبی میکنید...
هرطور زندکی رو بگیرید همونطور پیش میره..
شما بزرگوارید.
ان شاءالله خدا حفظتون کنه...
۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۰ خانم آقاش
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** ***** * **** ****
***** *******
**** ***** ***** ***** ** **********
** ***** **** ***** ****** ** ***** ****** ***** ** **** **** **** *****
**** ****** ***** ****** ** **** **** ** **** ***** ** ****** **** ******* **** *** ******** *** *** **** **** **** **** ***** **** ***** *
*** ***** ****** ******
***** ** ** **** ** *** ****** ** **** *** ***** ** ** **** ********* *** **** ********* ***** *** ****** *** ** *** **** ****** ***** **** ** **** *** ********** **** ** *** ******** ** *** **** ****** *** ** ******** **** *** **** ***** ** ******* *** 
**** ** ******

پاسخ:
و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته
الحمدلله شما خوبید؟
کوچولوها خوبن؟
:))
عزیزم..چه با مزه.
حالا چرا لوس؟!
یه موقع میبینی مثلا یه رفتار به دلشون نمیشینه میذارن پای لوسی و..
اصن یه وضی...
D:
سلام خواهر گلم با خوندن خاطره ی شما از روز ازمایشتون خاطرات خودم هم مثل فیلم یادم اومد من و اقایی از مادر شوهر و مامانم و خاله ی شوهر جدا شدیم رفتیم داخل ساختمان منتظر رو صندلی کنار هم اما با فاصله نشستیم سرم پایین بود گفتم از موقعیت استفاده کنم چندتا سوال بپرسم تا سرم رو بالا اوردم یییییهو دیدم مامانم مادر شوهرم خاله ی شوهرم دلشون نیومده بود ما رو تنها بگذارندخلاصه گفتم خدایا شکرت مارو جلوی حضرات سکه ی یه پول نکردی جالبتر اینکه بعد ازمایشات این دو روز رو باید موبه مو برا همکلاسیهام تعریف میکردم اوناهم بلند بلند میخندیدند  دلم برا اونموقع ها تنگ شده
پاسخ:
سلام شهره جان
خدا رحم کرده بهت..
وگرنه یه عمر باید جوابگو میبودی
D:

۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۲:۴۰ زهرا شیرازی
سلام بانو
آخخخخخ جون.پست جدید:)
عین سریالا وسط داستان ملتو میذاری تو خماری؟؟!اینجور جاها به کارگردان فوش میدیم.اما شما رو نمیشه فوش داد. نکن این کارا خواهر .تند تند بتعریف تموم شه:)
راستی چرا حاج اقا وبلاگو اپ نمیکنن؟
پاسخ:
سلام علیکم زهرا خانم عزیز
خوبین؟
نی نی کوچولو خوبه؟
راحت باش آجی..یه‌وخ رو دلت نمونه..
D
اینترنت نداشتیم کلا در فرصتی که حاج آقا کربلا مشرف شده بودن ما تند تند مینوشتیم!
با تشکر از وای فای خونه مامانش اینا
((:
۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۳:۴۱ خانم آقاش
سلام
یادم رفت بگم پیاممو ستاره کنی.
پاسخ:
سلام
یادم بود
؛-)
۱۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۴ مامان س و ح
انقلاااااااب؟
نه بابا خواهر جان من هنوز به ۳۰ هم نرسیدم انقلاب کجا بود ؟
(آیکون خیلی جووون و ناز )  ؛)
پاسخ:
شوخی میکنم.
بعععععله.
ماشاءالله..
((:
سلام سلام صدتاسلام
خدا مادرتون رو حفظ کنه که دختر خوبی بودن:-))))))
پاسخ:
سلااااام
بله خدا همه مادرا رو حفظ کنه زیر سایه حضرت زهرا.
خواهر همه چیو فهمیدن!
D:
بعدها گفتن..
۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۵ خانم آقاش
سلام عزیز دلم
کوچولوها رو خوب اومدی..خداروشکر.دعاشون کنید
نه میگفت لوس بودن یکی از ملاک هاش بوده. :))
زیادی بچه بوده دیگه.D:

پاسخ:
سلام
عاقبت بخیر باشن الهی...
بالاخره اینم یه جور ملاکه دیگه
D:
اینجوری نگو..آقاها همیشه آقان.
نظر و سلیقه شون اینطوری بوده..
سلام
ادم رو به سکته میاندازی اخر با اینجور پایان دادن
با هیجان میخونیم بعد یهویی تو ذوق ادم میزنی
....

پاسخ:
سلاااام خوبین دوست قدیم بلاگفایی؟
همینه که هست
D:
ای جانم...
هی میخونم،هی میخندم.
نی نی کوچولو.!
جای من آنجا بسی خالی بود تا چنان سر به سری بذارم که دیگه برگه آزمایش طلب کردن یادتان برود.
سر به سر هر دوتون...!!!
نه یکباره و صدباره که صدها سال مبارکتان.
کاش اونجا بودم.

پاسخ:
سلااام
عزیزمید..
کی نی نی کوچولوست؟!
من؟!
آقا دیگه..
موچکرممم..

زنده باشید..
سلام.
ماکارونی شفته و بی رنگ رو خوب اومدید(((:

همیشه جای حساس تموم میکنیدا ))):

راستی هنوزم سیده خانم صداتون میکنن؟؟؟
پاسخ:
سلام یاسمین جان
مدیونی اگر فکر کنی آشپزی بلد نبودم..حسش نبود..میدونی..
بلی...
فلانی سادات استرس گرفتم.........
پاسخ:
چی شدی راستی؟!
۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۳:۰۸ مَنِ عاشِق خُدام..
سلام خواهرگلم

رحلت حضرت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی رو تسلیت عرض میکنم..

عالی بود.. عشقتون مستدام.. التماس دعای فرج
پاسخ:
سلام عزیزم
عزاداریاتون قبول..
ان شاءالله مزدتون کربلا..
سلامت باشید.
وبتو پکوندی؟!
دعا کنید قسمت من هم بشه :)
پاسخ:
سلام علیکم خانم
ان شاءالله بهترینها قسمت شما بشه.
اسمتون به چه معناست؟
من نمی دونستم به همین راحتی قبول می کنن عکس شناسنامه عوض بشه. من یه بار رفتم تا ثبت احوال کل دنبالش، گفتن شما الانم همین شکلی هستی، چیو می خوای عوض کنی:(
پاسخ:
مال من یه کم اسلامی نبود متاسفانه.

سلام
بنظرم همسرتون در احوالات شما باید کتابی بنویسند...
پاسخ:
سلام
کتاب طنز؟!
((:
:))))))

چه باحال 
ان شاالله باهم برسید به اینجا
http://www.hammihan.com/users/status/original/HM-2013892188972663461402520038.2872.jpg
التماس دعا
پاسخ:
سلام علیکم خانم
سلامت باشید ان شاءالله.
حقیقتا عاقبت بخیری یعنی این...
ان شاءالله..
ممنونم از دعای خوبتون.
۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۷:۴۷ همسر سید علی ...
سلام 
رسم ما هم هست پذیرایی، البته رسممون رستوران و ناهار :) 
منتها آقاسید هم با یه ساندیس سر و ته اش رو جمع کردن ... البته من و سید دوتایی رفتیم برای آزمایش دادن ... :D انقذه باحال بود ...
 بعدشم که رفتیم امامزاده علی اکبر چیذر ... بالا سر قبر شهدا نشستیم به حرف زدن ... 
یادش بخیر ... چه دورانی بود ... پاتوقمون همیشه همین امامزاده علی اکبر بود ... :)
پاسخ:
سلام فاطمه جان
نه بابا تو کل مشهد همچین کار اضافه ای نمیکنن
رستوران و نهار؟!
ابدا
D:
البته دوماد خالم که خیلی مرفه و باکلاس بودن روزی که رفتن خرید عقد برای خاله ها و عمه های عروسشون که دخترخالم باشه چادر خریدن..به اضافه همون پذیرایی شیرموز یا بستنی!
چه خوب دوتایی بودین
((:
همیشه شهدایی بمونید الهی..
سلام دوست ناشناخته ام. 
برای ما مجرد ها دعا کنید. 
قبل محرم و صفر خاستگاری داشتم که هم طلبه بود هم مداح و هم فرزند حضرت زهرا . 
2جلسه صحبت کردیم و بعد محرم و صفر شد. حسم این بود که خیلی بهم نزدیکیم و منتظر بودم که خبری بشود اول ربیع. اما فعلا هیچ خبری نشده. خسته شدم از این دو دلی های خاستگاری های جور و واجور . دعا کنید که یک دله شویم و آرامش به وجودمان پا بگذارد.  
پاسخ:
سلام علیکم
خیلی خوش اومدین.
ان شاءالله خدا به حق حضرت زهرا همه خواهرای گلمو به خوشبختی و عاقبت بخیری برسونه و بهترین بختها رو نصیبشون کنه.
من کمترین همیشه دعاگو هستم...

حتما خیر و مصلحت شما بوده..
دعا کنید توسل کنید به حضرت زهرا که ان شاءالله هرچی خیر شماست همون بشه..
البته خدا ارحم الراحمینه..تمام مشخصات و ملاکاتونو به خدا بگید..حتی حتی حتی شماره کفشش که بی ارزش ترینه...
D:
خدا ارحم الراحمینه...و بعدشم بگید:بازم تو خدایی هرچی صلاحمه خودت انجام بده..
ان شاءالله خواهر...
۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۱ گمنام آشنا
سلام

همسر شیفت شب بودند

وقتی رفته بو توی صف ایستاده بود گردن کج می کرد از بس خوابش می آمد

وقتی هم می نشست که بدتر......

ولی من همه اش از پشت سر نگاهش می کردم

بعد برایمان تغذیه خرید ما هم به او ساقه طلایی تعارف کردیم

یاااااااااااااااااادش بخیر و یادش گرامی بااااااااااااااااااد



راستی اگر خدا بخواد 4 دی راهی کربلام برای اولین بار

خیلی استرس دارم

اصلا بلد نیستم عرض ادب کنم

خصائص الحسینیه علامه شیخ جعفر را دارم می خوانم بلکه یکم معرفت حاصل شود بعد از 29 سال زندگی با ارباب


پاسخ:
سلام گمنام جونم
خوبی؟
بچه ها خوبن؟
آخی...
وای راست میگی؟ ان شاءالله به سلامتی و دل خوش و با معرفت و دست پر برگردی...
من از طهورا پرسیدم اون سال...
گوشواره نبر..
انگشتر نبر..
کفن نخر..
بازار نرو..
خصائص خیلی عالیه حتما بخون..مقتل مقرم هم خوبه.
خیلی برات خوشحالم..
تو رو خدا..تو رو خدا برای منم از امام حسین بخواه..
تو کربلا به چشمات التماس کن ببارن..مثل من نباشی ها...
یعنی ستاره :)
پاسخ:
خیلی قشنگه..
شما ترک هستید پس؟
سلام بانو
"الدوز" یا"اولدوز"در زبان آذری یعنی"ستاره"
صرفا جهت اطلاع‎:)‎
پاسخ:
سلام
چه قشنگ..
متشکرم بانو فاطمه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی