...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُون إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
نوشته جاتِ یک طلبه و یار یک طلبه را میخوانید :)

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

بسم الله الرحمن الرحیم 

🍃 دستتو مشت کن و بگیر جلوی دهنت

بعد توی مشتت بخون : کاف هاء یا عین صاد

حالا مشتتو باز کن و فوت کن تو صورت آقای رشید..

آهسته فوت کنی که متوجه نشه!

بعد خواستتو بهش بگو..قبول میکنه!

🌱 جواب میده ؟!

🍃 مریم میگه جواب میده...

🌱 تو هم از این کارا کردی؟

🍃 آره...وقتی میخوام ازت اجازه بگیرم...

پ.ن : اگر آقای رشید موافقت کنه..میام و از "معجزه" کاف هاء یا عین صاد میگم براتون.


۰ نظر ۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۸:۱۹
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

بسم الله الرحمن الرحیم 

مینی بوس جاده های کوهستانی را پایین و بالا می کرد..

مردها صندلی های آخر را اشغال کرده بودند و از تجارب تبلیغی شان می گفتند. 

اگر می خواستم این گروه را از نظر سن و تجربه دسته بندی کنم..آنها یک دسته بودند و ما در دسته دوم.

نگاهم به جاده بود و گوشم در آن عقب..

صدای شلیک خنده شان فضای کوچک مینی بوس را شکافت...

داشتند میگفتند : این منطقه امام زاده خیلی کم داره..

بیاین این سیدو بکشیم تازه دوماد هم هست..همینجا براش گنبد و بارگاهی میشازن اون سرش ناپیدا...

دماغم را چین دادم از این شوخی نابجا..

فکر کردم همین حرفهاست که مردم را نسبت به امام زاده ها و نسبشان بدبین می کند.

گوشم را از آن صداها گرفتم و به جاده چشم دوختم...

صدای راننده بلند شد که با همان لهجه کردی میگفت :

اینجا تنگه مرصاده..

و بعد حس کردم یک عالمه غرور در کلامش سرازیر شد وقتی که گفت :

همینجا زمین گیرشان کردیم...

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۹:۰۹
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

بسم الله الرحمن الرحیم
"شب اول محرم است و ما هنوز نشسته ایم."
این جمله را بارها تکرار کرده بود..مثلا از دو روز قبلش " دو شب مانده به محرم و ما هنوز نشسته ایم."
خب دوست داشت برود..یک جای دور..
خیلی دور..
مثلا کرمانشاه..
دوست داشت محرم برود کرمانشاه..
حوزه، اجازه کتبی ام داد..من هم ، همراهش شدم.
خورشید روز اول محرم رو به زوال بود که رسیدیم کرمانشاه..
دفتر تبلیغات ما را به شام و خواب دعوت کرد تا فردا صبح تقسیممان کند..
صبح آفتاب زده بود که مینی بوس قرمز رنگ ، ما و چند طلبه قمی و تهرانی و اصفهانی را توی دلش جا داد...تا گیلانغرب..

۰ نظر ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۱
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)