یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
حالا همه آرزوهایم خلاصه شده است در -او-
آقایی میفرمایند: طلبگی جهاد است اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر..
:)
میخواهیم آماده شویم برای ظهور...دولت مهدوی..
ان شاءالله

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

بسم الله الرحمن الرحیم 

صبح دیر میرسم حوزه..

خانم سالاری جلوی اسمم تاخیر میزند..

خانم سالاری نمیداند آقایمان تبلیغ رفته..نیست که سر ساعت مرا برساند حوزه..

از حوزه میزنم بیرون..به امید رسیدن به سرویس مجتمع..

اما به میدان شهدا نرسیده اتوبوس سبز قدیمی مجتمع را میبینم که عین یک ماهی از جلوی چشمم سر میخورد و در شلوغی های خیابان توحید گم میشود..

بغضم میگیرد..

به راه دوری که تا خانه در پیش دارم فکر میکنم..

راننده اتوبوس نمیدانست که آقایمان تبلیغ رفته..نیست که این مسیر طولانی تا خانه را با هم برگردیم.

سرخورده توی ایستگاه اتوبوس می ایستم..بی آری تی می ایستد..هم مسیرش میشوم..اما بعد پشیمان میشوم..اصلا حواسم به کرایه400 تومانی اش نبود! تازه بی آرتی که هم مسیر من نیست..

وسط راه پیاده میشوم..یک مسیری را پیاده طی میکنم..

مغازه ها و اجناس رنگارنگشان چشمانم را پر میکنند.

دلم ضعف میرود..گرسنه تر میشوم..

پولهای توی کیفم را سرانگشتی حساب میکنم..

یک پنج تومانی+یک دوهزار تومانیِ نویِ عید غدیر...

نمیدانم مرغ کیلویی چند است اما مطمئم با پول من مرغ نمیدهند!

اصلا اگر بدهند هم حاضر نیستم تنها وارد مغازه مرغ فروشی بشوم!

اصلا یک نفر آدم تنها را که آورده به مرغ خوردن!

اصلا چطور دلم بیاید مرغ بخورم..وقتی او شام نان و رب خورده توی روستا..

زنهایی را میبینم که وارد میوه فروشی میشوند..پس با خیال راحت برای اولین بار تنها.. وارد میوه فروشی میشوم..

شاگرد میوه فروش تفاوت قیمت انگور جعبه ای و کیلویی را به یک خانم دیگر شرح میدهد..

بی تفاوت به حرفهای میوه فروش..

از دور،آهسته و با خجالت میگویم:

نیم کیلو انگور لطفا...

شاگرد میوه فروش آمد بگوید که نیم کیلو انگور نمیشود!

اوستایش اما فهمید که آقای ما رفته تبلیغ..

داد زد :پسر نیم کیلو انگور بکش برای خانم..

.

.

امان از روزی که آقای یک خانه ای،سرور یک زنی،مولای یک حرمی سفر باشد نباشد ..

أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ  سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نیزه ها)


أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ  سلام برآن بانوانِ بیرون آمده (از خیمه ها)


۲ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۰
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

بسم الله الرحمن الرحیم 

حتما عکس شهید حججی را این روزها زیاد دیده اید؟

خواستم بگویم..

همیشه شمرِ توی تصوراتم یک چیزی بود شبیه آن وحشیِ داعشی..

بلکم درنده تر..

با همان خنجر توی دستانش...

بلکم کُندتر..

و اما خود شهید..

انگار جد مظلوم ما ایستاده و دو انگشت مبارکش را گرفته 

روبروی چشمان محسن حججی..

و از پس آن دو انگشت بهشت را نشانش می دهد..

مثل کربلا..شب قبل از عاشورا..

.

.

اسارت حرم تکرار نشدنیست...هنیئا و طوبی له...

لا یوم کیومک یااباعبدالله..

۷ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۱
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

بسم الله الرحمن الرحیم 


◀زهرا سادات که از زور سرما دستهاشو زیر بغلش پنهون کرده بود گفت:

سادات چقدر سخته آشپزخونه تون تو حیاطه،اونم با این سرمای استخون ترکون زمستون مشهد..

چی کار میکنی تو این سرما؟!

ژاکتمو دادم دستش:بیا اینو بپوش،دمپایی هم پات کن تا پات سرمانخوره الان شعله گازو زیاد میکنم،در آشپزخونه رو هم میبندم..تا چنددقیقه دیگه گرم گرم میشه اینجا..

◀نذاشتم اون شب ظرف بشوره..خیلی سردش بود..

◀زهراسادات دخترکوچولوش فاطمه رو گرفته بود بغلش :سادات ببخشید بچه م کارخرابی کرده کجا بشورمش؟

یه حوله دادم دستش: برو تو حیاط کنار آشپزخونه،سرویس بهداشتی و حمومه..مواظب باش سرما ندی بچه رو..

◀دلم نیومد بچه شو تو سرمای استخون ترکون زمستون مشهد،تو حموم داخل حیاط بشوره..

◀صبح که شد با تعجب گفت: ببین دیشب نذاشتی ظرفارو بشورم الان آب تو لیوانا یخ زده...

عه عه عه ببین حیوونی کبوترتونم مرده از سرما..

کاش به جای یه دونه فانوس،دوتا فانوس میزاشتین تو لونه شون...

👆این خونه رو خیلی دوست داشتم با همه سختیاش..


◀تو مسجد نشسته بودیم،همسایه ها میگفتن:یه روز میخوایم بیایم خونه شما میگن خونه تون خیلی قشنگه..

گفتم : بوخودا همه خونه های خیابون عمار شبیه همه..

بالاخره عید غدیر به آرزوشون رسیدن..

👆شده برا معمار خونه تون نماز بخونید؟برید از همسایه های قدیمی پرس و جو کنید قبل شما کی تو خونه تون زندگی میکرده؟الان خونه ش کجاست؟بعد اونا بگن حاج آقا ولیپور قبل شما تو این خونه بودن،دوتا بچه هم تو این خونه روزیشون شد،خونه خریدن و ...بعد خیالتون راحت بشه از راحتی همسایه قبلی..

راستی آشپزخونه و حمام و دستشویی تونو، قدرشو میدونید؟!


الغرض:دلم برای خونه مون تنگ شده..

۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۸
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)