...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

...یار طلبگی و هزار و یک

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُون إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
نوشته جاتِ یک طلبه و یار یک طلبه را میخوانید :)

آخرین نظرات
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۰۰:۲۳ - الدوز
    خیلی
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

7-من که عروسی دوست دارم!دوست داشتم!

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۱۷ ب.ظ
بسم الله مهربون

آقای علیپور از اتوبوس آمد پایین و با صدای بلندی گفت:

جای خالی داریم هرکس دوست دارد عازم شود بیاید اسم

بنویسد..................................................

بال درآوردم...

پرواز کردم....

ذوق کردم...

گریه کردم....

داشتم به آرزویم نزدیک میشدم..

بابا دوید به سمت آقا علیپور و ...

گفتند بروم توی اتوبوس و بنشینم...نفهمیدم چطور رفتم بالا!میترسیدم این جایگاه را از من بگیرند!

رفتم بالا....سید محسن هم توی اتوبوس بود.همهمه ای توی اتوبوس به پا شد!

از اینکه یک دختر وارد اتوبوسشان شود ناراضی بودند.شاید چون نمیتوانستند راحت بگویند و بخندند!

نمیدانم!

آخرین صندلی اتوبوس را سپردند دست من! تا نشستم مامان و بابا را بالای سرم دیدم..

:9فروردین عروسی فهامه هست ها! تو که عروسی دوست داری نرو! فاضله هم هست فریده هم هست نرو...

:بدون ساک و لباس چطور میخوای بری سفر اونم یک هفته؟!

:مسواک نداری جوراب نداری اگر لباسات کثیف بشه چی کار میکنی؟!

:بین این همه پسر و مرد بهت خوش نمیگذره ها! هم اینا معذبن هم تو!

:بادی تا آخر سفر این گوشه کز کنی جایی رو نگاه نکنی سرت پایین باشه نرو!

:لباسای عیدت خراب میشه تو اتوبوس(لباسای عیدم تنم بود) نرو!

رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ چی نمی شنیدم!

مامان راضی نبود! میخواست با حرفهای بالا منصرفم کند!

بابا هم خیلی راضی به نظر نمی رسید! اگر محسن نبود محال بود بگذار سوار اتوبوس شوم.

البته آقا علیپور این قول را به بابا دادند که بعدا جا به جا میکنند جایگاه مرا.

بابا قدری پول داد دستم گفت برای خودم مسواک و لباس اگر لازمم شد بخرم!

آقای علیپور آمدند بالا..

برای حضور و غیاب نهایی...

میترسیدم اسم مرا نخواند...

کمی برایم سنگین بود آن جو!

بین آن همه غریبه یک دختر بلند شود و بگوید حاضر!

محسن هم دوست نداشت کنار من بنشیند!

جمع دوستهای خودش را میپسندید! حق داشت خب!

و اتوبس شماره 4 شهید برونسی عازم راهیان نور شد!

و...

ان شاءالله ادامه دارد..

92-10-22


۹۲/۱۰/۲۲
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی