همه چیز مثل قدیم هاست..
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها که کوچ کرده ام خانه پدری..میبینم که چقدر همه چیز مثل قدیمهاست..
هنوز هم مثل قدیم ها بابا یکساعت قبل از آمدنش به خانه،زنگ میزند و میگوید: از مامان بپرس نان تازه نمیخواهد؟
مامان هم که مشغول نماز است مثل قدیمها ،الله اکبری میگوید و با دست اشاره ای میکند یعنی که چرا نان تازه میخواهیم...
چقدر همه چیز مثل قدیمهاست..
هنوز هم بابا وقتی از سرکار می آید زنگ در را میزند به این شکل که اول یک زنگ میزند بعد دستش را برمیدارد بعد یک زنگ طولانی تر..
مامان هم هرروز بلااستثنا این جمله را تکرار میکند:بابا کلید دارد ها!باز زنگ هم میزند!
چقدر همه چیز مثل قدیمهاست..
هنوز هم خانه ما،محل گعده های شبانه فامیل است..
هنوز عمومحمد یک جعبه زولبیا بامیه دستپخت خودش را برای ما می آورد،هنوز دایی سعید میگوید:داشتیم ازینجا رد میشدیم آمدیم سر بزنیم..
همین دیشب امیر حسین کوچک عمو که مامانم تر و خشکش میکرد،آمده بود خداحافظی سربازی..مامان هم یادش میداد که با هرکسی نگردد..هرچیزی نخورد و..
چقدرهمه چیز مثل قدیمهاست..
وقتی که محسن کوچولو (خواهرزاده ام)مینشیند روی پای مامان و مامان غذا دهانش میگذارد انگار چندسال پیش حسین خودمان است..
چقدر همه چیز مثل گذشته است...
اگر سفیدی موهای بابا و پادردهای مامان و پسرهای فریده و قد کشیدن حسین و خانم محسن و آقای ما را فاکتور بگیریم..
چقدرهمه چیز مثل قدیمهاست...
فقط آن پنجره ای که رو به آسمان بود و جای خواب من...
جایش عوض شده...همین
پ.ن:طبق سنت هر ساله آقایمان تبلیغ هستند...
وسط اوضاع داغون تهران واقعا به خوندن همچین چیزی نیاز داشتم.
معلومه خونه نشینی وادارت کرده به دوباره نوشتن