یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
حالا همه آرزوهایم خلاصه شده است در -او-
آقایی میفرمایند: طلبگی جهاد است اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر..
:)
میخواهیم آماده شویم برای ظهور...دولت مهدوی..
ان شاءالله

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

44-رجعت الی المکتب

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۳، ۰۳:۴۹ ب.ظ


بسم الله مهربون

به نظرم خنده دار می رسید اینکه یک استاد بیاید و پشت پرده بنشیند و درس بدهد و درس بپرسد..


خب یعنی مثلا که چه؟!


مگر شاگردان لولو بودند؟ یا اینکه مگر خدایی نکرده استاد بیماردل بود؟!


اینها تفکراتم درباره آن حوزه بود.خیلی وقتها دیده هایم را هم با فک و فامیل درمیان میگذاشتم.


خاله مرضیه که خودش با دو بچه درحال تحصیل در دانشگاه بود خیلی سعی کرد متقاعدم کند که در این


دوره و زمانه هیچ چیز بهتر از تحصیلات عالیه به درد زن نمیخورد.


به نظرم حرفش خیلی هم پر بیراه نبود.آن هم برای زنی مثل خاله مرضیه.که از اول و از جایی که من یادم


می آید یک شخصیت باکلاس و دیسیپلین محسوب میشد.


یعنی وقتی نگاه به ننه و آقابزرگ میکردم میدیدم از یک همچین پدرومادر سنتی ای داشتن این دختر بعید بوده.


البته خانم بسیار مومنه و مودب و با شخصیت و بافرهنگی هستند خاله کوچیکه بنده.


بچه که بودم صبحها به زور از خواب بیدارم میکرد لباسهای قشنگ تنم میکرد و دستم را میگرفت و کشان


کشان با هم میرفتیم مدرسه شان!


فکر کنم ازینکه دوستان و همکلاسی هایش دورمان حلقه بزنند و خواهرزاده اش را ببینند و لپش راناجوانمردانه


بکشند لذت میبرد!


در همان سنها بود که ازدواج کرد و از تحصیل بازماند حداقل در سالهای ابتدایی بعد از ازدواجش.


بعدها با تشویق همسرش و حمایتهای خانواده اش توانست کارشناسی حقوق بگیرد.


همه اینها را گفتم که بگویم صحبت با این دست آدمها برایم مثل یک بازی کامپیوتری آسان شده بود.


همه را می شستم پهن میکردم روی بند.


اصلیترین و مهمترین دلیلی که مرا به تمام خواسته هام می رساند این بود که پدر و مادر از همان ابتدا میدان را


برایم باز گذاشته بودند.یعنی اشراف در کارها داشتند نظرشان را میگفتند اما نتیجه گیری آخر با خودم بود.


+شکر خدا هیچ وقت از تصمیمهایم پشیمان نشدم.


به طور کلی دل از دانشگاه کنده بودم.البته اعتراف میکنم که معیار و آمالهایم را در حوزه هم جستجو نمیکردم!


حوزه فقط مکانی بود برای پرکردن اوقاتم.شاید هم یکی از دلایلش حضور در کنار دوست دبیرستانی ام بود!


خیلی دلم میخواست از چند و چون آن مکان سر دربیاورم..تجربه اش کنم..


+به قول مامانم که میگفتند مثل همه کارهایی که ناتمام گذاشتی من جمله کلاس زبان و..


البته پیش خودم اینجور محاسبه کرده بودم که فوق فوقش آنجا راضی ام نمیکند و سر یک ماه نشده جیم


میزنم و مینشینم بکوب برای کنکور خواندن..


نه برای هر دانشگاهی ها! برای دانشگاه امام صادق و ازین صوبتا!


اصلا از وقتی که دایی محمد استخدام سپاه شده بود من هم به گونه ای حس تنهایی و سرخوردگی داشتم.


اینکه او هم دانشگاه کنار خانه شان قبول شد آن هم یکی از رشته های مهندسی و نرفت و به جایش


رفت سربازی و بعد هم صدایش در آمد که استخدام سپاه شده خیلی دلم را سوزاند!


فسقل بچه ژلهایی که  به سرش میمالید را من برایش هدیه میخریدم همیشه!


همیشه من بودم که برایش از شهدا و انقلاب و جنگ و جبهه تعریف میکردم..


حالا خودش..


اصلا از وقتی که او رفت تهران...


یک دغدغه دیگری هم که داشتم خیلی علاقه مند بودم احکام را یاد بگیرم! اصلا هم یادگرفتن احکام مبتلا به


ربطی به طلبه و غیر طلبه ندارد!


اینکه وقتی توی اعتکاف صورت خونی شده ام را با یک انگشت خیس تمیز کردم و بعد هم نگاه شماتت بار


فاطمه سادات و بعد هم یادگرفتن تفاوت رفع نجاسات با آب قلیل و آب کر از فاطمه سادات..


از طرفی هم یادم نیست شرح حال کدام شهید بود که ایشان با خودشان عهد بسته بودند که روزانه یک


مساله از توضیح المسائل یاد بگیرند و من هم که کشته ی شهدا بودم و شیوه حوزه فاطمه سادات هم که


به همین گونه بود..لذا این شد که دوباره راهی حوزه فاطمه سادات شدم.


قبلا همه یادآور شدم که رضایت اهل خانه کار سختی نبود و طبق معمول این من بودم که پیروز میدان شدم!


صبح زود رسیدم سر کوچه حوزه..صندوق صدقات از دور سلام میکرد! طبق عادتم با یک سکه یا پول خوردی


شادش کردم و بعد هم دستم را کشیدم روی صورتم چرا که به دست خدا خورده بود...


وقتی جلوی درب حوزه رسیدم در باز بود و پشتش یک آجر گذاشته بودند تا به قول ما مشهدی ها به هم نخورد!


+بسته نشود.


هم زمان یک خانم دیگر هم رسید.. برای رفتن به داخل به هم دیگر تعارف کردیم و این من بودم که قائله را ختم


نمودم: بفرمایید از سمت راست مستحبه.


+ وارد شده بودم دیگر! خانمه هم فکر کنم از طلبه های قدیمی بود حرفم را زود گرفت.


نیم ساعت اول را دو تا حاج آقای روحانی از پشت پرده برایمان درس اخلاق گفتند.


به رسم طلبه های آنجا من هم تند تند هرچه میگفتند را یادداشت میکردم.


یک خانمی هم با رویی کاملا پوشانده شده و دست کش به دست دستش را دراز کرد و یک سینی چای را


ازینور پاراوان گرفت آن طرف پرده.دستی هم از آقایان گویا سینی را دریافت نمود.


نگاه به فاطمه سادات میکردم که چطور علی رغم همه مقیداتش وقتی که گرم نوشتن است..


چادر از سرش می افتد و او بی محل به چادر افتاده تند تند یادداشت میکند..


فکر کنم همه خیالشان راحت بود که دیده نمیشوند..چون یکی هم گره روسری اش را باز کرد و مرتبش کرد.


البته من به این قضیه خوشبین نبودم لذا همانطور چادر به سر و و با رویی گرفته با یک دست مشق میکردم.


نیم ساعت که تمام شد.حاج آقای مسن یاالله گفت و همه تندی چادر سر کردند و رو گرفتند و حاج آقای جوانتر


توسط حاج آقای مسن تا دم در مخصوص ورود خودشان مشایعت شد.


حاج آقای جوانتر رفت و حاج آقای مسن پشت پرده بازگشت.همه رساله ها را گشودند.


همینقدر میدانم که همچنان توی میت گیر کرده بودند.


البته اول حضور و غیاب شدند.بعد حاج آقا درس پرسیدند و این نکته خیلی برایم زیبا بود که علی رغم اینکه


استاد بر شاگرد اشراف مستقیم نداشت اما میدیدم که چطور شاگر به توجه به استاد و با توجه به خدا کتابش


را می بندد و همه گوش می شوند و او دهان..


حالا اگر ما بودیم توی دبیرستان..لای کتاب انگشت می گذاشتیم یا چشممان روی کتاب کناری بود یا


با کمک دوستان خلاصه..


الان خسته رفتم ان شاالله ادامه دارد...


 


* حاج آقای مرکبی فرمودند: سلمان و صدام دو شاخص هستند برای این دنیا..یکی آخرتش را ست کرد


و دیگری دنیایش را..ببینید خط کش شما کدام است؟!


* رفتم پیش حاج خانم و گفتم می شود روزی 5 دقیقه نصیحتم کنید؟ حتی شده بیایم و برایتان سیب زمینی


پوست* بکنم..حاج خانم خندید یاد استادش افتاد..


* این خاطره مختص خود حاج خانم است خواستید برایتان تعریف میکنم.


* تو بگو حسین من می روم تا کربلا.

۹۳/۰۷/۰۱
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی