یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
حالا همه آرزوهایم خلاصه شده است در -او-
آقایی میفرمایند: طلبگی جهاد است اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر..
:)
میخواهیم آماده شویم برای ظهور...دولت مهدوی..
ان شاءالله

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

6-پارتی بازی!

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۱۵ ب.ظ
بسم الله مهربون

عمو در یکی از اداره های مهم دولتی مشغول به کار بود..

او بود که دخترش فهامه را فرستاد راهیان نور..

من هم دوست داشتم آنجا را تجربه کنم!

ببینم کجاست!

چه شکلی هست!

چه کار میکنند آنجا!

و...

تعریفهای مریم هم مزید بر علت بود.

یادم نیست دقیقا چرا علاقه داشتم بروم راهیان نور...شاید حسی کنجکاوانه..

آخر نسل من نسل بعد از جنگ و امام بود..

یادم هست دقیقا شهید صیاد شیرازی را که ترور کردند و ما از تلویزیون خانه مطلع شدیم و من کودکی

بودم و آنقدر گریه کردم برای شهید با اینکه ایشان را نمیشناختم اصلا و ندیده بودمشان اصلا و چه

میدانستم ترور و شهید و شهادت یعنی چه!

و یک شعر هم برای شهید صیاد سرودم در همان عوالم کودکی!

شاید هم خاطره گویی های عمو و بابا مرا مجذوب آنجا کرد!

اینها شایدهای دنیایی است شاید یک شاید معنوی هم در کار بود...نمیدانم!

ایام نزدیک نوروز بود...

با بابا درمیان گذاشتم فکرم را..

گفتند باید با عمو صحبت کنم تا ایشان از طرف محل کارشان اسم تو را بنویسند...

-همان پارتی بازی خودمان-

چون واقعا بلد نبودیم از کجا باید اسم بنویسیم و برویم راهیان نور!!!!!!!!

بابا پشت گوش می انداختند..خودم تماس گرفتم خانه عمو و قضیه را گفتم.

عمو گفتند شنبه زنگ بزن و خبرش را بگیر.

شنبه زنگ زدم و ایشان گفتند که نمیشود...فقط فرزندان کارکنان همان اداره را میشود اسم نوشت!

خیلی گریه کردم!

مثل همیشه...مثل وقتی که چادر عربی می خواستم...مثل وقتی که چادر ملی خریدم..مثل

همیشه...

دو هفته بعد عمو خواهر خانمشان و یکی دیگر از فامیلهای خانمشان را فرستادند راهیان نور!!!

-همان پارتی بازی خودمان-

خیلی گریه کردم!

دوباره...

آن اسفند حال غریبی داشتم..فقط میخواستم بروم و نمیدانستم چطوری...

بابا رفتند اداره مرکزی محل کارشان. می خواستند جویای کار شوند...

آمدند خانه و گفتند اداره خودمان هم می برد راهیان نور!

البته توی نوروز است!

البته فقط پسرها را می برد!

من هم اسم سید محسن را نوشتم-برادرم-

همه چیز به اسم من بود و بعد به کام دیگری شد..

سید محسن در پوست خودش نمی گنجید...کلاس سوم راهنمایی بود و از خدا خواسته در تکاپوی

بستن ساکش!

حال من خیلی گرفته بود ولی...به دو در زدم ولی بسته بود!

داداش ساکش را می بست و من کمکش میکردم ولی توی دلم بد و بیراه میگفتم بهش

حتی برایش یک دفترچه و خودکار هم گذاشتم که برایم بنویسد از آنجا که چه دیده و چه شنیده!

اما بازهم دلم آرام نشد و برای اینکه دلم خنک شود بعد از یک قربان صدقه رفتن صوری برایش نوشتم:

-داداش جون اگر اونجا مین یا خمپاره یا نارنجک دیدی برام سوغاتی بیار-

خیلی حسودیم میشد خب!

مامان دعوایم کرد: میخوای پسرمو به کشتن بدی! نیاری مامان الکی میگه!

واویلا..

فقط میگی ریخته اونجا موندن این بره جمعشون کنه! والا!

روز شش فروردین سال جدید رفتیم به محل اعزام..یک اداره ای بود..همه همکارهای بابا بودند

میشناختمشان!

تا همان لحظات آخر امید داشتم نمیدانم چرا!

-بابا آقای حسینی رو دیدین؟ اونجا ایستادن میرید بهشون بگید دخترمم ببرید!

-بابا آقای زنگنه از دور سلام کردن بهتون میرید پیششون برا من بگید!

-بابا آقای علیپور...بابا آقای...

بابام میگفتند دختر جان مگر تاکسیه که تو رو هم سوار کنن سر راه پیادت کنن؟

اینا همه حکم دارن اسم نوشتن تدارک دیدن مگر شهر هرته؟

مراحل اداری داره مراحل قانونی داره!

نماز ظهر را که خواندند صدا زدند همه بیرون جلوی اتوبوسها باشند...

رفتیم بیرون چهار اتوبوس بود که جلوی هرکدامشان چهار پارچه زده بودند و نوشته بودند کاروان

اعزامی راهیان نور مشهد مقدس..

و هر اتوبوس با نام یک شهید بود.

اسم سید محسن را خواندند و او ساکش را تحویل داد به جعبه بغل و رفت بالا!

اتوبوس شماره۴ شهید برونسی،همه پسر بودند..

۳اتوبوس دیگر خانوادگی بودند..

همه توی صندلیهاشان مستقر بودند و از پنجره اتوبوس با خانواده هاشان صحبت میکردند..

مامان سفارشهای لازم را به محسن میکرد...من نگاهش میکردم!داشت ذوق مرگ میشد من

میفهمیدم!

آقای علیپور مسئول کل کاروان رفت بالا و شمارش کرد و همین طور سه اتوبوس دیگر را...

و....

ان شاءالله ادامه دارد..

92-10-21

۹۲/۱۰/۲۱
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۱)

۰۸ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۳ صادق ضعیفی انابت
سلام دوست عزیز
واقعا وبلاگ مفید وزیبایی دارین
خوشحال میشم به ما هم سر بزنین
موفق باشین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی