یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
حالا همه آرزوهایم خلاصه شده است در -او-
آقایی میفرمایند: طلبگی جهاد است اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر..
:)
میخواهیم آماده شویم برای ظهور...دولت مهدوی..
ان شاءالله

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

5-بسیجی شدن من!

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۲، ۰۱:۴۹ ب.ظ

بسم الله مهربون

 

همیشه پای خاطره های بابا مینشستم اما اصلا سر در نمی آوردم.

مثلا من چه میدانستم جبهه کجاست و شهید کیست و ...فقط توی فیلمها دیده بودم!

حقیقتا اصلا توی فاز معنویت نبودم....

دیوار اتاقم پر بود از پوسترهای تیم استقلال و بارسلونا و اغلب بازیگرهای معروف...

شاید چون تحت تاثیر دایی ها بودم این شکلی بار آمدم!

آنها بودند که برایم از فوتبال تعریف کردند و یادم هست یک بار دایی سعیدم بلیط قطار گرفته بود از

مشهد به تهران و رفت ورزشگاه آزادی تا بازی استقلال و پیروزی را ببیند و از بیرون ورزشگاه زنگ زد و

برایمان از آنجا تعریف کرد!!!

کلن حول محور این جور مسائل میچرخیدیم من و دور و بری هایم!

نمیدانم چرا پدر و مادرم راهنمایی ام نمیکردند!

شاید چون تحصیلات عالیه نداشتند یا خیلی غرق در زندگی بودند یا اینکه آن موقع ها مد بوده نمیدانم!

شاید چون من و برادر و خواهرم سه بچه پشت سر هم بودیم و همیشه مشغول بازی یا خرابکاری یا

خوردن بودیم با هم وقت فراگیری این مسائل را نداشتیم!!!!

البته محیط هم بسیار موثر هست ها..مثلا مدرسه راهنمایی ام جو مذهبی ای نداشت خیلی!

اول دبیرستانم چون شاهد بود مذهبی بودند و کمی خشک..

اما دوم و سوم و پیش دانشگاهی مدرسه خوبی بودند..نزدیک حرم و متاثر از فضای معنوی حرم و

مردم آن منطقه و...

خلاصه اینکه آن شب بابا چنان غرق خاطراتش شد که گریست.....................

چند روز بعد هم آمدند توی کلاسمان و از بسیج گفتند..فواطم رفتند و اسم نوشتند من هم همینجور

الکی و به پیروی از آنها بسیجی شدم!

و همینگونه راهپیمایی های 13آبان و 22بهمن و...که مقلدانه شرکت کردم!

جا دارد از مریم هم بگویم که پدرش نظامی بود و خودش بسیار ولایی و شهدایی و پایه ثابت بسیج و

راهپیمایی..

یادم هست روز 22بهمن قرار گذاشتیم که خودمان انفرادی برویم راهپیمایی.

قرار گذاشتیم سر کوچه خانه فاطمه ی دیگر..

من و مریم و فاطمه سادات و فاطمه ی دیگر فکر کنم اینترنشنال هم بود.

همه جمع شدیم و چون محرم بود سر کوچه شان عدسی میدادند برای صبحانه..

ما هم پلاکارد به دست رفتیم توی صف و عدسی گرفتیم و آمدیم توی کوچه و خوردیم!

D:

من فقط برای اینکه کنار دوستان باشم راهپیمایی شرکت میکردم!وگرنه آن موقع خیلی بامعرفت نبودم!

و نزدیک ایام نوروز شد و مریم زمزمه راهیان نور سر داد و من چه میدانستم راهیان نور چیست؟

فقط یادم هست سال قبلش فهامه رفته بود راهیان نور و وقتی برگشت ساق دست دستش بود تا

یک ماه با چادری بر سرش..بعد از یک ماه شده همان فهامه قبل بی چادر و ساق دست و ...

او هم جو گیر شده بود مثل اینکه..

اما مریم چیزهای دیگری تعریف میکرد!حتی میگفت اولین باری که رفته راهیان نور7سالش بوده و خیلی

خوش گذشته و...

و داشت رقم میخورد اولین برگ از زندگی جدیدم!

ان شاءالله ادامه دارد...

92-10-16

۹۲/۱۰/۱۶
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۱)

۰۸ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۳۶ محمد محمدیان
نوشته تون خیلی زیبا ست


موفق باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی