یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

روزهای زندگی طلبگی من و آقایی...

یار طلبگی و هزار و یک...

✿بسمِـ الله اَلرّحمنـِ الرّحیمـ✿

✿وَإِטּ یَڪَادُ الَّذِینَ ڪَفَرُوا لَیُزْلِقُونَڪَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّڪْر

وَیَقُولُوטּَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِڪْرٌ لِّلْعَالَمِیـטּ✿
یک روز چشم هایم را باز کردم..دیدم نشسته ام کنار یک طلبه..
روز میلاد آقا جوادالائمه علیه السلام بود.
رواق دارالحجه..
حالا همه آرزوهایم خلاصه شده است در -او-
آقایی میفرمایند: طلبگی جهاد است اما همسر طلبه بودن جهاد اکبر..
:)
میخواهیم آماده شویم برای ظهور...دولت مهدوی..
ان شاءالله

آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۶، ۰۷:۵۸ - سیده طهورا آل طاها
    قشنگ بود

1-یادش بخیر

دوشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۲، ۰۲:۱۹ ب.ظ

بسم الله مهربون

 

دختر اول بابا هستم و دختر خبرساز فامیل!

صبحها مرا مینشاند کنار دستش و با ماشین مزدا۱۶۰۰ اداره میرفتیم منطقه۱!

همکار بابا یک لیوان شیر داغ میداد دستم و من خامه های روی آن را با انگشتم جمع میکردم و چون

از دستم جدا نمیشد انگشتم را میکشیدم روی صندلی! از خامه هایش بدم می آمد.

بعضی روزها هم آب هویج مهمان بابای۲۷ساله بودم.

و از ساعت۷ تا ۸ توی اتاقهای خالی از کارمند اداره میچرخیدم تا اینکه ببرندم به مهد..

پروین جون همیشه پوست خیار را روی پوست دستش میکشید تا نرم شوند و به ما هم یاد میداد.

تنها خاطره ای که از مربی مهد دارم همین است!

و یادم می آید از آن روزهایی که دست مامان را میگرفتم و دست محسن ۲ساله را و خواهر۱ساله ام را..

محسن پسر آرامی بود مثل من و مادرم،مثل الانش...اما خواهرم پر از شلوغی بود مثل بابا!

یادم هست یکبار مامان و بابا ما سه تا را برای ساعتی سپردند دست مادر بزرگ بابا!پیرزن توی کوچه

ها میدوید دنبال خواهرم و ماهم دنبال پیرزن!

و یک بار هم سه تایی آمدیم آب ماهی ها را عوض کنیم و آب داغ را بازکردیم روی سر ماهی ها و از

اینکه بصورت افقی روی آب ایستادند خنده مان گرفت!

بعدش گریه کردیم از کتک!

و یادم می آید کلاس دوم ابتدایی که بودم توی مدرسه از ما پرسیدند مادرتان چند سالش است و ما

گفتیم 27سال! مادرم زود ازدواج کرد و زود مادر شد!

روزگارم بدین شکل سپری میشد...

و یادم می آید از روزی که میخواستم بروم کلاس اول ابتدایی..

ننه برایم مقنعه خریده بود..آقا بزرگ کیف که پوست داخلش مثل لواشک بود!

خاله پاک کنی که پیچی شکل بود-خیلی هم کثیف پاک میکرد-

و دایی سعید خطکشی که تویش یک توپ پرآب تکان میخورد و دایی محمد مداد رنگی و دایی علی

مدادسیاه و..

همه ذوق داشتند گویا..

کلاس پنجم ابتدایی ام که تمام شد توی مدرسه اول شدم توی آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی...

و اشتیاق پدر و مادر..

و این درحالی است که خواهر و برادرم ساده تر از من بود زندگی شان..

نه مهد کودکی نه مدرسه نمونه ای نه دبیرستان شاهدی نه شش سال مداوم نوروزها راهیان نوری

نه کلاس کنکوری نه....

کوزت بودند (: گویا!

بااینکه پدرم را بسیار نقد میکردم ولی بسیار مورد احترامش بودم...

و من رسیدم به کلاس دوم دبیرستان و برگ تازه ای در زندگی ام ورق خورد...

ادامه دارد ان شاءالله...


 

با ربط نوشت: دخترها بابا ای اند ها ولی بابا ها فدایی تر...

دامنش را که گرفت قول داد میرود به میدان و برمیگردد و دخترکش را میبرد...

و برگشت و دخترکش را...

من را ببخش اگر که لکنت زبان گرفتم

آخر شکسته دستی دندان شیری ام را... 

* دیروز توی حوزه مان غوغا بود..

92-9-18

۹۲/۰۹/۱۸
یار شیخ عبدالزهرا(یار طلبگی و هزار و یک...)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی